یه روز تعطیله و یه عالمه کار که نمی دونم کدومش رو انجام بدم.... برم خریدهای عقب افتاده خونه رو انجام بدمو ظرف و ظروف وسه آشپزخونه بخرم؟ا یه سر بزنم مرکز خرید و وسه خودم وسائلی که احتیاج دارم رو بخرم...مهمونهایی که چند هفته است میخوان بیان خونمون و نمیشه رو دعوت کنم ؟...برم کمک مامانم که امروز می خواد یه سری وسایل رو از طبقه دوم جابجا کنه؟....رنگ مو رو بردارم برم خونه دوستم که گفته بیا با هم موهامون رو رنگ کنیم؟...یه نگاهی به کتابهای دانشگاه بندازم که تو تیر ۵ روز پشت سر هم امتحان دارمو یه کم از وجدان دردم کم کنم؟...یه نگاهی هم به جزوه های آزمون بورس بندازم که چیزی به امتحانش نمونده؟... مشقهای کلاس زبانم رو بنویسم؟ فسقلی رو پارک ببرم؟ خونه رو جمع و جور کنم و جارو بزنم و گردگیری کنم؟ ۳تا فلاور باکس پشت پنجره رو که تو زمستون خشک شدن رو بهشون برسم و گل جدید توش بکارم؟ کمدها رو مرتب کنم؟....
.
.
.
پتو و بالشم رو بر میدارم رو مبل ولو میشم و پشتمو می کنم به این همه کار و بی خیال همشمون میشم و یک ساعت و نیم کامل می خوابم...بعد هم پامیشم، به خودم میرسمو میرم خونه مامانم...
این نهایت بد شانسیه که صبح زود، وقتی تو خیابون پرنده پر نمی زنه از خونه بزنی بیرون و بری سروقت یه خودپردازی که روزِ روزش کسی دور و برش نیست پول بگیری که میبینی یه معلم مدرسه تمام قبض های مدرسه و خودشو بقیه معلمها رو آورده تا پرداخت کنه... اصلا هم به روی خودش نمیاره که یک ربع گذشته و تو این پا و اون پا می کنی...
با فسقلی تو ماشین نشستیم و قمیشی هم داره می خونه که با اون مدل قشنگ بچگونه اش بهم می گه: مامان! بچه این قمیشی چی براش آورده؟ (اسم خواننده ها رو خوب بلده چون همیشه ازم می پرسه این کیه داره می خونه) میگم: مگه بچه داره؟ میگه: آره دیگه...ببین خودش داره میگه...خوب که گوش میدم میبینم میگه: خیلی ممنون وسه هرچی که آوردی "به سرم"....
جلوی مغازه که میرسم، اول سرک میکشم توش ببینم چه خبره... دخترهای ۱۹، ۲۰ ساله دارن از سر و کول فروشنده های جوون بالا میرن... تو دست هر کدوم دو سه تا عروسک و قلبهای ریز و درشت قرمزه... فروشنده ها هم سنگ تموم میذارن و خنزر پنزرها رو با جعبه ها و ربانهای قرمز و مشکی چنان هوس انگیز می کنن و تحویل دخترها میدن که آدم دلش میره...
میپرم تو و قاطیشون میشم ... عروسکها و خرده ریزها رو زیر و رو می کنم... شوق روزهای قدیم میدوه زیر پوستم... به تو فکر می کنم... می خوام برای تو خرید کنم... بعد از گذشت این همه سال من هنوز برای تو خرید می کنم...
این عروسکهای جور واجور که به سن و سال منو تو نمی خوره... انتخاب من با انتخاب این بچه ها باید فرق داشته باشه... منم قدیما برات از اینها می خریدم ولی الان نه... اون گوشه موشه ها یه دونه گوی پیدا می کنم... از همونها که کوکش می کنی آهنگ میزنه و دونه های برف توش بالا و پایین میره... باز از بقیه بهتره... میدمش به فروشنده و اون هم میذارتش تو یه جعبه قرمز... از اون چیزهایی که شبیه پنبه های قرمز و مشکی هستن هم دورش میریزه و خوشگلش میکنه... به این فکر می کنم که چقدر تو فیلمها زنهایی با شرایط من از این گویها میخرن یا کادو میگیرن...جعبه رو میگیرم میذارمش تو صندوق عقب ماشین...
امروز ولنتاینه... اما تو نیستی... برای تو کادو خریدم اما نیستی... می دونستم نیستی اما خریدم...الان کیلومترها ازم فاصله داری... جعبه رو با خودم آوردم سرکار.... چشمم تو گوگل و یاهو به چراغهای خاکستری کنار اسمته به این امید که سبز یا زرد بشن... اما برعکس همیشه تا شب هیچکدومشون روشن نمیشن... می خواستم اگه آنلاین شدی جعبه اتو نشونت بدم... می خواستم بهت بگم برات کادو خریدم.... بهت بگم به یادت بودم... حتی اگه دور باشی...حتی اگه نباشی... مثل تمام اون سالها که نبودی... اما خبری ازت نمیشه... نیستی...
جعبه رو میندازم گوشه کمدم و درش رو قفل میکنم... همونجا بایگانیش می کنم...
بهش زنگ می زنم میگه: تلفن فلانی رو داری؟
میگم: آره دارم، یادداشت کن
میگه: برام اس ام اس کن
.
.
می خوام بگم قدرتی خدا، بعضی ها چه باهاشون کار داری، چه باهات کار دارن پر رو هستن
:) عاشق تیپشم!!!!!!!!
بهت میگم: سلام، خوبی؟ میگی: ای... و بعد اینو برام میفرستی... بعد هم بی خداحافظی میری.
وقتی بهش گوش میدم زیر و رو میشم... بهم میریزم... اشک تو چشمام جمع میشه و بغض راه نفس کشیدنم رو می بنده... بارها و بارها این آهنگ رو شنیده بودم اما این بار جملاتش یه معنی و مفهوم دیگه برام داشت...از طرف تو بود.
دور و برم رو نگاه می کنم یه وقت کسی چیزی نفهمه... هیچکس حواسش به من نیست... این دخترکهای بیست و دو سه ساله که پر از شور و عشق و جوونین و سرگرم شیطونی های خودشون. حواسشون فقط به خودشون و گوشی موبایلشونه.... اون مردهای کت و شلواری هم اونقدر تو کارهای روزمره و حساب کتابهای مالی و سود و زیان سهام و مشکلات تحریم و بازار سکه و دلار غرق شدن که مثل یه آدم آهنی شدن. چشماشون چیز دیگه ای رو نمی بینه.
خدا رو شکر... من این گوشه تنهام... با یه عالمه بار روی دوشم که راهی برای پایین گذاشتنش وجود نداره...
هیچکس علت غمها و شادی های وقت وبی وقت منو نمی دونه... هیچوقت هیچکس نمی فهمه دلیل یه عالمه خوشحالیم رو تو یه روز سخت و پر از گرفتاری و یا ساکتی و بی رمقیم رو وقتی همه چیز خوب و آرومه...
هیچکس نمی دونه که من آخر شب وقتی اصلا منتظر نیستم، صدای تک زنگی رو میشنوم و اس ام اسی که خبر از برگشتن بی خبر تو میده اونهم ده روز زودتر از تاریخی که بهم گفته بودی... بهم نمیگی و میای... همین میشه دلیل پرکشیدن من تا آسمون...
هیچکس هیچوقت نمیفهمه علت این همه غم توی دل من دیدن پیغام صبح زود توئه... وقتی فکر می کردم که مثل هر روز سلام و صبح بخیرت رو میبینم اما به جاش میبینم که نوشتی: من رفتم...، کاری پیش اومد که مجبور شدم فوری برم، رسیدم باهات تماس میگیرم... و من گوشی توی دستم یخ میزنه... نفسم میگیره... و باز انتظار شروع میشه...
وقتی اینجایی خوبم. حتی اگه نبیتمت... انگار نفس کشیدن تو هوایی که تو نفس میکشی، آرومم می کنه...
آدم میاد اینجا دلش میگیره... انگار هیچکس از اینجا رد نمیشه... یه زمانی چقدر می نوشتم... چقدر حس و حال داشتم...
اما حالا... خودم که دستم به نوشتن نمیره ، سوتو کوریه اینجا و اینکه دیگه هیچکس اینجا رو نمی خونه هم بدترم می کنه...
آهای دوستام!!! کجایین؟؟؟ دلم براتون تنگ شده... شماهایی که دیگه نمی نویسین! الان کجایین؟ دارین چی کار می کنین؟
چه روزهای خوبی داشتیم... تا یکی یه روز نمی نوشت چهل تا کامنت نگرانی و نیستی و چرا نمی نویسی تو کامنتدونیش ریخته میشد...
حالا اگه یه سال هم ننویسی هیچکس حالتو نمی پرسه...
خودم هم بدتر از همه
.
خیلی چیزها تغییر کرده که سر فرصت باید براتون تعریف می کنم. البته اگه هنوز اینجا رو می خونین.
از تو گفتن کار هر کس نيست اي زيبا غزل
من براي گفتنت بايد که مولانا شوم
