+18

یکی از عروسی هایی که دو سه روز مونده بود به شروع ماه رمضون دعوت شده بودیم و ما هم به خاطر شرایط کاریمون و وضعیت من نتونسته بودیم بریم، عروسی برادر همکار قدیمی بابک بود که با دختر عمه اش نامزد کرده بود و رفته بود شهرستان خودشون. همونجا شاغل شده بود و خونه ای گرفته بود و خلاصه سر و سامونی به زندگیش داده بود. اونهایی که رفته بودن اونقدر از عروسی و ماجراهاش تعریف کردن که یه عالمه حسرت خوردیم چرا ما نرفتیم. اما جالبترین قسمت این ماجرا آخر شب عروسی بعد از رسوندن عروس و داماد به خونشون و دست به دست دادن اونها و گریه و زاری کردن عروس و مادرش و خداحافظی کردن تک تک مهمونها و خلاصه خلوت شدن خونه بوده. یعنی همون موقع که عروس و داماد تنها می مونن اما این عروس و داماد بخت برگشته ما شانس نداشتن و اون سنتی که قدیمها مرسوم بوده شامل حالشون میشه و تنها نمی مونن. یعنی مادربزرگ که عروس و داماد هر دو نوه هاش میشدن گیر میده و میگه من می مونم بقیه برن. هر چقدر هم که بقیه بهش میگن که این رسمها دیگه قدیمی شده، زشت ِ ، بد ِ، بیا بریم خونه میگه تا من خیالم راحت نشه اینها کارشون تموم نشده یا نه خونه برو نیستم. هر کاری فامیلهای نزدیک و پدر مادرها می کنن حریفش نمیشن که نمیشن. بهش میگن آخه این عروس و داماد خیلی وقته که به هم محرمن، شاید کارشونو کرده باشن و دیگه کار از کار گذشته باشه، که این حرف به جای اینکه مادربزرگ رو منصرف کنه اوضاع رو بدتر می کنه و بیشتر ترقیبش می کنه که بمونه و ببینه نوه هاش دسته گل به آب دادن یا نه که اگه داده باشن وای به روزگارشون. بالاخره نتیجه این میشه که بقیه فک و فامیل که بدشون نمیامد از جزئیات ماجرا خبردار بشن جمع میشن خونه مادر داماد و منتظر می مونن تا مادربزرگ با محموله ای که نشان دهنده پایان عملیات ِ از راه برسه... بعد از خالی شدن خونه مادربزرگ میره پشت در اتاق خواب میشینه و به داماد میگه کار که تموم شد منو خبرم کن...یه مدتی میگذره و مادر بزرگ کم کم حوصله اش سر میره و در میزنه می پرسه تموم شد؟ داماد هم با شرمندگی میگه نه...مادر بزرگ هم با بی حوصلگی انگار که یه کار دو دقیقه ای رو زیادی از حد طول دادن غرغری میکنه و میگه زودباشین دیگه. خوابم میاد می خوام برم بخوابم...یه دوری میزنه و یه چایی دم می کنه و میشینه پای تلویزیون و یه نیم ساعت دیگه صبر می کنه اما می بینیه هیچ سر و صدایی از اتاق خواب نمیاد و خبری از عروس و داماد نمیشه...دوباره میره پشت در و این با توپ و تشر صداشون می کنه...این دفعه داماد بیچاره با لباسی که معلومه حول حولکی پوشیده تا مبادا صبر مادر بزرگ سر بیاد و خودش دست به عملیات بزنه و در رو وا کنه بیاد تو، میپره بیرون و با عجز و ناتوانی میگه نمیشه...هر کاری می کنیم فایده نداره...حضور شما پشت در باعث میشه ما استرس پیدا کنیم بعد هم با حالت التماس از مادربزرگ می خواد که بی خیال امشب بشه و بذارن همه چیز رو برای فردا...مادربزرگ هم که می دونسته به این حرف نباید اطمیمنان کنه و از طرف دیگه هم واقعا خسته شده بوده و خوابش میومده میگه باشه من میرم خونه مادرت...هر وقت تموم شد بهم زنگ بزن دست و پا چلفتی...حالا خونه مادر داماد کجاست؟ درست یه کوچه پایینتر...داماد بیچاره هم برای اینکه یه وقت مادربزرگ از تصمیمش منصرف نشه و یهو هوس نکنه شب اونجا بخوابه و برای اینکه هرچه زودتر از شر این زن سمج خلاص بشه هر شرطی مادربزرگ میذاره قبول می کنه و بالاخره هر جوری شده پیرزن رو راهی خونه مادرش می کنه...مادربزرگ تر و فرز و دوون دوون میره سمت خونه تا زودتر بشینه پای تلفن و از چیزی جا نمونه...اما...اما...تا میرسه خونه عروسش بهش میگه مادرجون همین الان داماد زنگ زد و گفت همه چیز تموم شد. محموله آماده است اگه می خواین بیاین ببرین...

پ.ن: فکر می کنید این جزئیات کامل رو کی برای بقیه تعریف کرده؟...همون مادربزرگ پیر که تمام مدتی که داشته ماجرا رو تعریف می کرده خنده از لبهاش دور نمیشده...معلومه که اون هم رسم و رسوم قدیم رو مثل تمام اون قدیمیها بهونه کرده بوده برای ارضای کنجاوی خودش...

چجوری؟

 تو که عروسکی تو که ملوسکی دیوونه ی اون چشاتم
تو که با نمکی، یه دونه ای تکی دیوونه ی اون چشاتم
تو که جونمی مهربونمی میخوام باهام برقصی
تو که نفسی واسه من بسی میخوام باهام برقصی

تو بهم میگی چجوری؟ ...
با من برقص و خودتو بهم بچسبون‌
موهاتو بکن پریشون دل همه رو بلرزون
با من برقص و حال عاشقا رو بد کن
خودمو فقط نگا کن،‌ خاطر خواهاتو رد کن

تو بهم میگی چجوری؟ ...
آره عزیزم تو بیا با من و بیا جلو که من هواتو دارمو تکون بده واسم کمر و باسنو

چجوری اینجوری؟ ...
اینجوری میخوام دل بدی غریبه ها رو تو فر بدی
با صدای من قر بدی ...

چجوری اینجوری؟ ...
بیا میخوام بیام بغل تو وقت زیاده نکن عجله تو نوازش کنم بدنتو
چجوری اینجوری؟ ...

ای مرده شور این آهنگ رو ببرن که با اینکه یه هفته از عروسی میگذره هنوز رو مخمه...هر جا که میرم، تحت هر شرایطی ول کنم نیست...صبح، ظهر، شب، تو خونه، تو اداره، تو دستشویی، موقع جلسه، هرجا میرم دست از سرم بر نمیداره...تقصیر خواننده اون شبه که ده بار این آهنگ خوند...هر وقت هم که خودش نمی خواست بخونه مهمونا درخواست می دادن...صبح چشمم رو باز می کنم هنوز نمی دونم کجام این لعنتی میاد تو ذهنم...حالا خوبه قبل از عروسی هم صدبار شنیده بودمش که حالا عین ندید بدیدها همش ورد زبونم شده...بعضی وقتها اصلا نمی فهمم که دارم زیر لب می خونمش...بازم خدا رو شکر که خوندنم در حد زیر لبه...وگرنه اگه همینجوری پیش بره ییهو وسط جلسه تو اداره میزنم زیر آواز..تجسم کن....ییهو بی مقدمه رو به رییس جلوی مهمونایی که از بیرون اومدن داد بزنم بگم :چجوری اینجوری؟ اون موقع است که اونم بهم نشون میده چجوری...

Revenge

یه عالمه کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدم. فقط باید چند ماه دیگه صبر کنم تا پسرم به دنیا بیاد. تنهایی که نمیشه. باید کمکم کنه. می خوام انتقام بگیرم. از اونهایی که بچه هاشون رو میاوردن خونمونو ولشون میکردن برای خودشون بچرن. از اونهایی که بچه هاشون هر کاری دلشون می خواست میکردن و آخر سر قربون صدقه بچه شون هم میرفتن. از اونهایی که هر بار اومدن و رفتن چه خونه خودم چه اون موقع که خونه پدرم بودم اونقدر حرصم دادن که بعد از رفتنشون تا دو روز چشم چپم می پرید... و از خیلی های دیگه... اول از همه حساب این موریانه و مادرش رو میرسم. آخ نه اون که نمیشه اول باشه. آخه باید پسرم دندون داشته باشه. ولی بالاخره که این کار رو می کنم. بهش یاد می دم که هر وقت رفتیم خونشون ظرف میوه رو که گذاشتن رو میز حمله کنه بهش. حالا همش رو هم نخورد اشکال نداره چون دل درد میگیره اما حداقل جوری میوه ها رو گاز بزنه و بذاره کنار که دیگه کسی نتونه بخوره... بخوره ها....جوری که چیزی برای کسی نمونه...اگر هم نخورد ببره بریزه اون پشت مشتها ولی از جلوی چشم برداره....یه چند جای دیگه هم باید بریم. یه جا که باید حسابی از خجالتشون دربیاد. یعنی گلاب به روتون یه.....حسابی. جوری که همه جا به گند کشیده بشه. یه جای دیگه باید مبلها و دیوارهاشون رو خط خطی کنه. اگر هم تونست تف بندازه. باید یه عالمه فحش کمر به پایین ِ کش دار هم یادش بدم. آخه باید روی پسر این مریم رو هم کم کنه که تا باهاش حرف میزنی ده تا جواب می ده...باید هر جا که میریم حداقل یه ظرفی، گلدونی چیزی رو بشکونه. منم بعدش بگم اشکال نداره قضا بلا بود... آهان داشت یادم میرفت...باید با کفش گلی بپره روی مبل یا تخت و لباس یا صورت صاحبخونه یا بچه اش رو مسخره کنه و ریسه بره...چیزی بگه که ضایع بشن ها...دیگه...دیگه...دیگه میمونه چند تا خرده کاری مثل کندن گلهای باغچه یا گلدون و ریختن خاک گلدون روی زمین و کندن موهای دختر صاحبخونه که اونا خیلی کار نداره...فقط بذار به دنیا بیاد...

پ.ن: یه روش برای خوشحال کردن آدمها یاد گرفتم...خداییش کلی دعا می کنن...یعنی برق خوشحالی رو خیلی راحت می تونی تو چشماشون ببینی...فقط کافیه وقتی میری بانک، از دستگاهی که شماره میده، دوتا شماره بگیری... بعد وقتی نزدیک نوبتت شد اون یکی شماره رو بدی به اولین نفری که از در میاد تو و ازش خوشت میاد... آی حال می کنن...

تا نگاه می کنی : وقت رفتن است

دلم برات خیلی تنگ شده. با اینکه هنوز چند ساعتی بیشتر نیست که از پیشم رفتی ولی انگار یه عمره که ندیدمت...آخه اگه می دونستم که فردا، پس فردا، یک هفته، دو هفته یا حداقل یک ماه دیگه می بینمت اینقدر دلتنگ نمی شدم اما حالا من اینجام و تو اونور آبها. حالا باید بشینم تا یه چند سالی بگذره و دوباره موقعیتی پیش بیاد و تو بیای اینجا. اون وقت حتما دیگه دختر بزرگی شدی...تازه شاید اون موقع دیگه شرایط زندگیت عوض شده باشه. شاید دیگه نتونی بیای. یا دلت نخواد که بیای...دانشجو شده باشی، درگیر کارباشی...عاشق شده باشی و نتونی دل بکنی، یا حتی ازدواج کرده باشی...من هم که بعید می دونم حالا حالا ها بتونم پام رو از این خاک بیرون بذارم. فوقش هم بیام. یه هفته، ده روز یا حداکثر یک ماه بتونم ببینمت. بعدش چی؟ ... می بینی؟ بد جوری دور از دسترسی و من تا حالا این قدر درمونده نمونده بودم...هیچ راه حلی وجود نداره... همیشه فکر می کردم بالاخره برای هر مشکلی، راه حلی هست. مگه میشه چاره ای وجود نداشته باشه... اما نه. این دفعه دیگه نه...دیگه تا آخرش همینه...