این دفعه دیگه با دفعه های قبل فرق میکرد. دفعه قبلی با خودم عهد کردم که اگه یه بار دیگه این کار رو تکرار کنی حتما جلوت وایسم. این بار دیگه به عهدم وفا کردم. نذاشتم هرچی دلت می خواد بگی و همینجوری نگاهت کنم یا سعی کنم برات هی توضیح بدم تا تو از اشتباه دربیای... که بعدش تا مدتها به مکالمه مون فکر کنم و حرص بخورم که چرا اینو گفتی این جواب رو بهت ندادم یا چرا بیخودی سعی کردم آرومت کنم و در جواب حرفهات دلیل کارم یا رفتارم رو توضیح دادم، بعد هم دیگه دیر بشه و هیچ کاری ازم برنیاد. تا وقتی که دوباره همدیگه روببینیم و تو با آرامش طوری رفتار کنی که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و من مجبور بشم ساکت بمونم و همه چیز رو فراموش کنم، که اصلا کار راحتی نیست این فراموش کردن. همیشه به آدمهایی که برای هر حرفی یه جواب تو آستینشون دارن حسودی می کنم. چرا باید اونها توانایی خوب حرف زدن و به موقع از کلمات استفاده کردن رو داشته باشن و من نه....با این حال با خودم فکر کردم...دیدم چه لزومی داره در جواب برداشتهای غلط تو و نیش و کنایه هات هی دلیل بیارم و هی توضیح بدم. مجبور نیستم برای هیچکسی دلیل رفتارم رو بگم چه برسه به تو. هر کاری دوست داشته باشم می کنم چه خوشت بیاد و چه نیاد... این بار که گوشی تلفن رو برداشتم و صدات رو شنیدم بلافاصله خودم رو آماده کردم. بی ادبی نکرد، سعی کردم احترامت رو حفظ کنم اما محکم جلوت وایسادم. هرچی گفتی جواب شنیدی. تو هم توقع همچین رفتاری رو نداشتی. خیلی واضح حس کردم که جا خوردی. کم کم از موضع خودت کوتاه اومدی و صدات رو پایین آوردی. بعد هم خداحافظی کردی... همین بود که تا گوشی رو گذاشتم بلافاصله همه چیز رو فراموش کردم و ککم هم نگزید که چی گفتم و چی شنیدم...چون احساس میکردم تونستم از خودم دفاع کنم... این شد که یکی دو ساعت بعد دوباره زنگ زدی و بابت بد صحبت کردنت معذرت خواهی کردی... لحن صحبت کردنت خشک و رسمی بود اما می دونستم که چقدر به خودت فشار آوردی تا تونستی این کار رو کنی. برای دفعه اول خوب بود نه؟
.
:D پ.ن: دفعه بعد فقط خدا به دادش برسه
.
:پ.ن: چند تا عکسی که قولش رو داده بودم
.
قبل - بعد - یه پازل هزار تیکه که کلی طول کشید تا درستش کنم - این، این، این، این، این، این و این هم بقیه اش

 

امروز آخرین روز کاری منه. از شنبه مرخصیم شروع میشه تا هفت ماه و نه روز دیگه. یک ماه و نه روز استعلاجی و شش ماه مرخصی بعد از زایمان. یوووهوووو. از موقعی که ازدواج کردم شاغل بودم و حالا می خوام زندگی یک زن خانه دار رو تجربه کنم. یک ماه دو نفره و شیش ماه سه نفره...در مورد اسم هم دیدم اینجا که نمی تونم اسم واقعی رو بگم پس مجبورم یه اسم مستعار انتخاب کنم و از اونجا که همیشه اسم هیراد رو دوست داشتم و بابک موافقت نکرد که نی نی رو هیراد صد کنیم، گفتم آرزو به دل نمونم و اینجا هیراد صداش کنم. چطوره؟ اسم اصلیش رو هم بالاخره یه جوری بهتون میگم دیگه...

من از شنبه بیکارم. زنگ بزنید. اس ام اس بفرستید. ایمیل بزنید. باید وقت خالیم رو پر کنم دیگه. از اونجا که عادت هم ندارم بیکاری اگه سرگرمم نکنید ممکنه ناراحتی روحی بگیرم.

اگه اینترنت خونه یاری کنه و اذیت نکنه تند تند آپ می کنم
پ.ن: من زحمت می کشم کامنتها رو جواب می دم می خونید دیگه؟

همیشه شعبون...یه بار هم رمضون

خب همیشه که نمیشه آدم وبلاگ خوب و پر محتوا و آموزنده یا وبلاگ خاطرات گذشته و عشقهای سوزان واتفاقهای روزمره بخونه...یه موقع هایی هم پیش میاد که دلش یه وبلاگ از اون نوع می خواد. از اونهایی که نویسنده اش یه کم بیشتر از خاطرات روزمره می نویسه. مثل وبلاگ یه دختر فراری یا یکی مثل اون پسره عرفان که از اون راهها کسب درآمد می کرد و راضی هم بود. چه میدونم از همون وبلاگها دیگه. قبلا هم گفته بودم که اصولا آدم بی ادبی نیستم. خب چیکار کنم الان زبونم نمی چرخه بگم از کدومها. حالا نه اینکه خودم دلم بخواد بخونم ها... نه. اصلا...منو این حرفها... همینجوری می گم. یعنی می گم بالاخره یکی پیدا میشه که دلش مطالب اونجوری هم بخواد، (عجب آدمهایی پیدا می شن!)...حالا میگن هیجان داره، کنجکاوی زیاد می کنن. فضولن...نمی دونم... من که جاشون نیستم بدونم. تازه اگه یکیشون رو می دیدم می گفتم خب برو بشین پای ماهواره ببین چه جوریه یا فیلمهاش که همه جا ریخته یه جوری سر و تهشو هم بیار دیگه. حتما باید وبلاگش رو بخونی؟ من که خودم یکی دو تا سراغ داشتم که حالا دیگه نمی نویسن. نه اینکه علاقه داشته باشم به خوندنش ها...نه فقط می خوندم ببینم چه جوریه...همین

پ.ن: "شب عروسی بعد از مراسم عروسی تو اتاق چی کارکنم" : اینو تو گوگل جستجو کرده.، سر از اینجا در آورده

نه اینکه نخوام بنویسم ها...نه، ولی اونقدر گرفتارم که نمی فهمم کی شب میشه. آخه تا چند روز دیگه میرم مرخصی و باید کارهای ناتمومم رو تموم کنمو بقیه اش رو هم به همکارام بسپرم. باید همه چیز رو آموزش بدم و جای هرچیزی رو بگم کجاست تا بعدا دنبال فایلها و اطلاعات نگردن. کارهای خونه و این فسقلی هم که تمومی نداره. تازگیها هم نمی دونم چرا شبها خوابم نمیبره. نه اینکه فسقلی نذاره ها، مثل خواب زده ها خوابم نمیبره. این الناز هم اونقدر خوابهای بی ناموسی دید و اومد تعریف کرد که بالاخره ما رو هم از راه بدر کرد و دیشب از اون خوابها دیدیم. سر فرصت با یه پست درست و حسابی برمی گردم