آخر سال که میشه انگار قراره قحطی بیاد. انگار اگه چهارتا کار هم بمونه بعد از اون سه چهار روز تعطیلی قیامت میشه. اینه که تا فردا این موقع بشه و بریم خونه جونمون بالا میاد...تازه قراره از فردا بعد از ظهر تازه به کارهای شخصیمون برسیم. خونه رو سر و سامون بدیم. یه کم خرید کنیم. لباس مباس نه ها...از این لوس بازیها خوشمون نمیاد...یه کم یخچال رو صفا بدیم که دیگه توش به غیر از دو تا بطری آب و دو تا شیشه سس سفید و قرمز و یه رب کپک زده چیز دیگه ای پیدا نمیشه...از بس این چند روزه به اندازه تمام سال کار کردیم جون خرید رفتن دیگه تو تنمون نمونده...اگه خرید نکنیم تعطیلات از گشنگی مردیم...بگذریم...عیده و این چیزهاش دیگه وگرنه سال که تحویل بشه همه شور و حالها فروکش می کنه...اگه اینها هم نباشه از کجا بفهمیم عید شده...امسال برای من با سالهای دیگه فرق داره. خودتون علتش رو خوب می دونید...آدم وقتی یه چیزی رو که خیلی دوست داره بی هوا و بدون اینکه انتظارش رو داشته باشه پیدا می کنه حسابی حال و هواش عوض میشه..شاد میشه...خوشحال میشه... چه برسه به اینکه چیزی که پیدا میکنه اونی باشه که براش خیلی عزیز بوده...از گذشته هاش اومده باشه و یه دنیا حسهای خوب با خودش آورده باشه اگه از اون حسرته که همیشه گوشه دل آدم می مونه صرف نظر کنیم...هر چند که تو این تعطیلات اجبارا ازش بی خبر می مونم ولی همین که هست خوبه...

امیدوارم این سال جدید براتون سال خیلی خوبی باشه...هرچی از خدا می خواهید بهتون بده...به هرکی که می خواهید برسید...از هرچی و هرکی که بدتون میاد دور بشید...هرجا که می خواهید برید...هرکی که دوست دارید بیاد...و...از صمیم قلب بهترینها رو براتون آرزو می کنم. خوش باشید...

 

یک قدم نزدیکتر به آخر

سی و یک ساله شدم...به همین زودی...به همین سادگی...همین...!

..

پ.ن:این هم برای شما که شاد باشین...من که خیلی باهاش حال کردم

:(

خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می بینم می ری و می بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم
داره رو دست ما می میره این عشق
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بو
دخدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
.
احسان خواجه امیری