بیا و بهم کمک کن
وقتی تو عکس، تو رو کنار "اون"دیدم حسابی بهم ریختم...می دونی چیه؟ این روزها اصلا حال و روز خوبی ندارم و دیدن عکسهای "نوروز ۸۹" تو بدترم کرد...می دونم سعی می کنی چیزی از زندگی داخلیت ندونم ، نمی ذاری عکسهات رو ببینم چون می دونی ناراحت میشم ولی من فضول تر از اونم که فکرش رو بکنی...همیشه حواسم بهت بوده و همیشه ازت بیشتر از اونی که بهم گفتی دونستم...با اینکه جنبه اش رو اصلا ندارم و می دونم دونستن این مسائل تا چند روز حالم رو دگرگون میکنه اما باز هم فضولیم غالب میشه
من تو رو دیدم...نشسته روی صندلی پشت میزی که سفره هفت سین روش پهن شده...سفره ای که معلومه وقت و هزینه زیادی صرف خرید اجزا و چیدمانش شده...همه چیز بهترینه....نه! اعتراف می کنم که طراحش با سلیقه است...تو رو انتخاب کردنش اینو ثابت کرده...حالا دیگه اونقدر عکست رو نگاه کردم که ریزترین جزئیاتش رو هم حفظم ...نوع آرایشش، پیراهن رنگی رکابیش، موهای قهوه ای روشنش که با ته مونده ای از خیسی دورش ریخته...گردنبند و گوشواره بلندی که با هم ستن...سلیقه اش تو دکوراسیون خونه تا اونجایی که کادر عکس بهم اجازه می ده...همه رو دیدم...می دونی اون میز بار پشت سرتون با انواع و اقسام بطری های مشروب آکبند ایستاده و خوابیده و گیلاسهای پایه بلند مدل به مدل، واقعا جلوه قشنگی به عکستون داده ...دوتا از اون بطری ها کنار سفره گذاشته شده...کنار اون شمعهای روشن...
به زندگیت نگاه می کنم...به زندگی ای که نزدیک بود مال من شه...به "اون" نگاه می کنم (نمی تونم جور دیگه ای ازش اسم ببرم) و خودم رو به جاش تصور می کنم...اگه من بودم چی می پوشیدم؟ هفت سین رو همین جوری می چیدم؟ من آدم حسودی هیچوقت نبودم...اونقدر مغرور بودم که داشته خودم رو بهترین بدونم هر چی که باشه...ولی در مقابل "اون" شکستم...غرورم از هم پاشید...حسودی کردم و حسرت خوردم...اونجایی که "اون" ایستاده قرار بود مال من بشه...قرار بود دست تو دور کمر من حلقه بشه...هنوز بعد از این همه سال نتونستم اینو بپذیرم...نتونستم بگم قسمت بود دیگه، حالا نشده...نمی تونم بی خیال تو بشم...و تو با اون پیراهن سفید و شلوار زغالی معرکه بودی...سفید همیشه به تو میاد...اینو یادم باشه حتما بهت بگم....
این روزها اصلا خوب نیستم...ولی هیچکس نفهمید...کسی از بغض توی گلوم با خبر نشد...نتونستم مثل قدیما یه کنج تنهایی پیدا کنم...نتونستم با خودم خلوت کنم...دیگه شرایطم عوض شده...دیگه تنهایی شامل من نمیشه...این اوضاعم رو بدتر میکنه...خیلی سخته که تو دلت غوغا باشه ولی لبخند بزنی...این بغض لعنتی همین الان هم دست بردار نیست...
پ.ن: بهت گفتم...بیشتر از هر موقع دیگه ای می خوام اشتباه کنم...هیچوقت مثل الان مطمئن نبودم...شاید یه راهی باشه...حتما یه راهی هست. نیست؟
پ.ن: غر زدنهای منو ببخشید...ولی به غیر از اینجا جای دیگه ای ندارم...
تو که چشمای قشنگت، خونهء صدتا ستارست ...
تو که لبخند طلائیت، واسه من عمره دوبارست ...
بیا و مثله گذشته، جزء به من ... به همه شک کن
من بدون تو میمیرم، بیا و بهم کمک کن ...