کاشکی مال خودم بودی
دلم می خواست همین الان، همین لحظه، قدرت اینو داشتم که تو رو بردارمو با خودم ببرم یه جای دور...دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم...مهم نیست کجا. فقط اینجا نباشم. کاشکی داستان اون چوب جادویی راست بود...کاشکی میشد به عقب برگشت...کاشکی میشد کنارت باشم تا آخر عمر...کاشکی عمرم بی تو هدر نمی رفت...کاشکی میشد این حسرت لعنتی روی قلبم حک نمی شد...کاشکی این همه سال،این همه روز، این همه ساعت، این همه ثانیه رو از دست نداده بودم...تلخترین قسمت ماجرا می دونی چیه؟ اینه که هنوز هم داره این اتفاق میفته...
کاشکی مال خودم بودی
دور تر از هر کسی با من!
کاش می پوشاندمت روزی
همچنان پیراهنی بر تن
کاشکی مال خودم بودی
چشمهایت شرم لبخندت
کاش می آویختم د ر تو
همچو زنجیر گلوبندت
کاش می شد دستهایم را
می کشیدم بر تنت روزی
گر چه می دانم چنان داغم
کز لهیبم زود می سوزی
کاش تقسیمت نمی کردم
عشق من با عاشقی دیگر
یا نمیشد بعد هر تقسیم
سهم من ا ز سهم او کمتر
کاشکی مال خودم بودی
همچو سهم غصه های من
که به یادت هم نمی افتاد
هیچ کس حتی خدای من
کاشکی سر تا به پا در بست
عشق من مال خودم بودی
کاشکی این کاش ها میشد
تا نمی مردم به این زودی