چیکار میکنه این فسقلی هنوز نیومده

 پنجشنبه و جمعه حسابی کار کردیم...البته بیشتر بابک...من هم اون وسطها میپلکیدم و سعی می کردم یه جوری خودم رو فعال نشون بدم ولی عملا کاری ازم بر نمیومد. برای آماده کردن اتاق این فسقلی باید یه سلسله جابجایی های مقدماتی رو زنجیروار انجام بدیم. اتاق کار، مطالعه یا هر چیز دیگه ای که اسمش رو میذارید باید خالی بشه، کاغذدیواری و موکت هم بشه چون سرامیک برای بچه خطرناکه. اما کامپیوتر و کتابخونه و اون همه خرت و پرت رو کجا باید میبردیم؟ خونه ما انباری نداره ما هم به جاش اتاق کوچیکه که شکل ال داره رو انباری کرده بودیمو هرچی خرت و پرت و کارتون و جعبه و چیزهای اضافی داشتیم رو گذاشته بودیم اونجا. دیروز این اتاق انباری رو ریختیم بیرون. نصف بیشتر وسائل رو ریختیم دور. تمام اون چیزهایی که تو این مدت استفاده نکرده بودیم و فکر می کردیم یه روزی به درد می خوره منتقل شد به پشت در کوچه. تا میرفتیم و برمیگشتیم که سری بعدی رو بذاریم بیرون ناپدید می شدن. وای که چه حالی هم میده این دور ریختن. فقط چند تا تیکه چیزهایی که به درد بخور و یا قیمتی بودن رو نگه داشتیم که همه رو چیدیم روی یه میز که درون قسمت ال مانند اتاق گذاشتیم. (نمی دونم به اون قسمت چی باید بگم) حالا می خوام جلوش رو یه پرده ای چیزی بزنم و اونجا رو بپوشونم و از بقیه اتاق که بصورت مستطیل هست استفاده کنم. میز کامپیوتر و کتابخونه هم طی چند روز آینده باید منتقل بشه به این اتاق تا اتاق نی نی خالی بشه. شاید بخوایم اتاق خودمون رو با اتاق نی نی عوض کنیم اما اول باید خالی بشه تا بعد تصمیم بگیریم. تخت و کمدش هم فردا آماده میشه اما چون اتاق آماده نشده به فروشنده گفتم صبر کنه و فعلا نیارتشون تا خبرشون کنم. تقریبا تمام خریدها انجام شده اما باز هم چون اتاق آماده نبود هر کدوم رو یه جا گذاشتم. هر وقت که چیدمشون حتما عکشون رو میذارم. الان به ذهنم رسید که از همه مراحل این جابجایی ها عکس هم بگیرم ولی حیف شد از اتاق کوچیکه قبل از مرتب شدنش عکس ندارم. عکس هم میشدها! به هوای اینکه به زودی قراره مرتب بشه از مدتها قبل هر چیزی رو همون وسط گذاشته بودم. جای راه رفتن نبود ولی خب حیف که عکس نگرفتم. الان فقط باید چند تا اسباب بازی براش بخیریم و یه چند تا لباس برای موقعی که یه کم بزرگتر میشه. چون تو زمستون به دنیا میاد بیشتر لباسهای سایز صفر تا سه ماهش زمستونی و ضخیم هستن. تاریخ به دنیا اومدنش رو بهتون نگفتم نه؟ دکتر فعلا گفته بیست و پنجم دی اما ممکنه تغییر کنه. یعنی درست دو ماه دیگه یه نفر دیگه به جمع خانواده مون اضافه میشه و میشیم سه نفر.

دیگه می مونه کارهای خودم. پنجشنبه صبح با بابک رفتیم یه خرید کلی انجام دادیم. از هرچیزی که خراب شدنی نبود مثل رب، روغن، پودر ماشین، شامپو و....خلاصه چیزهایی مثل این یه عالمه خریدیم و انبار کردیم تا کمتر مجبور شیم بریم خرید. بعد از اومدن فسقلی رفت و آمد زیاد میشه و مهمون زیاد میاد خونمون. مونده پر کردن فریزر از سبزی های مختلف خورشی و غیر خورشی که کار خانمیه که همیشه این کار رو انجام میده . فقط باید بهش سفارش بدم. می بینید چقدر خونه دار شدم. دارم فکر همه جا رو می کنم. دیگه چیکار باید انجام بدم؟؟؟ شماها که تجربه دارید بهم کمک کنید و اگه کاری باید انجام بدم بهم بگید. بقیه فعالیتها رو پس از انجام براتون حتما توضیح می دم.

پ.ن: نمیدونید تمام این کارها رو بابک با چه عشقی انجام میده. خودم هم دوست دارم اما بابک یه جور دیگه است. هرچیزی که می خریم و میاریم رو با احتیاط باز می کنه و وقتی نگاهش می کنه ضعف می کنه. فکر کنم تو نگه داری فسقلی مشکلی نداشته باشم. همش بغل باباش باشه و من راحت باشم ;) ه

پ.ن: فقط چند روز دیگه وقت داریم تا از آرامش زندگیمون استفاده کنیم. هر وقت می خوایم بخوابیم. هر جا می خوایم بریم. هر چی می خوایم ببینیم و خلاصه بر اساس میل و اراده خودمون تصمیم بگیریم. از دو ماه دیگه به بعد دیگه این خبرها نیست.

پ.ن: روز یکشنبه هفته پیش رفتیم کنسرت مانی رهنما، مهران مدیری، رضا یزدانی و علیرضا عصار. ما بلیط پونزده هزارتومنی خربده بودیم اما ییهو یه نفر کل خانواده مون رو دعوت کرد اونجا. اون هم کجا؟ جایگاه وی آی پی یعنی بلیط پنجاه هزار تومنی. آی حال داد. بلیط خودمون رو هم دادیم به دو نفر دیگه که در بدر دنبال بلیط بودن. کلی حال کردن. کنسرتشون هم جالب بود. با اینکه از نظر صدا گوش آدم کر می شد اما بد نبود. اون شب رضا کیانیان، محمدرضا شریفی نیا، پژمان بازغی و مسعود کیمیایی مهمونهای ویژه بودن که دو ردیف جلوتر از ما نشسته بودن. عصار که حرف نداشت. آره بارون میومد مهران مدیری رو هم دوست داشتم. کلا بقیه اش به غیر از رضا یزدانی خوب بود.

پ.ن: من و بابک هم به جمع لاست بینان اضافه شدیم.

روزهای آخر یادته؟

 سلام
اينكه حاج باران يا تو اينقدر عاشقانه هاي عشق اولتان خوب به يادتان مياد منو متعجب ميكنيد من تقريبا هيچيش يادم نمياد
صادق Homepage 10.27.08 - 5:26 am
.
*****************************
سلام

نمی دونم عشق اولی که ازش میگی کی بوده؟ کجا دیدیش؟ چقدر دوستش داشتی؟ چقدراین عاشقی طول کشیده؟ چقدر بهش وابسته شدی؟ چرا ازش دور شدی؟ و چقدر در فراغش درد کشیدی؟

حاج باران در عاشقانه آرامش لحظه به لحظه اش رو توضیح داد. از نظر احساسی خیلی وقتها بهش نزدیک بودم. بعضی شرایطش رو با تمام وجود درک میکردم. انگار خود خودم بودم...

اما اون چیزی که باعث میشه هیچوقت هیچی یادم نره، جزئیات لحظه به لحظه اش یادم بمونه، خوب یادم بیاد که کی کجا رفتیم، چی خوردیم، چی خریدیم، چی گفتیم، من چی پوشیده بودم، اون چی پوشیده بود، کی خداحافظی کردیم و یا اون احساسی که اون لحظه داشتم رو دوباره زیر پوستم عین عین همون موقع حس کنم، چرا گریه کردم، از ته دل خندیدم، ذوق کردم، دلم لرزید، عصبانی شدم، حسودی کردم، بی تفاوت بودم، تا عرش پرواز کردم، تا فرش سقوط کردم، همه و همه به خاطر تلاشی بوده که برای بوجود اومدن اون لحظه ها کردم. زمان خیلی عوض شده. سیزده سال از اولین باری که باهاش حرف زدم میگذره. اون موقع نه فقط برای من بلکه برای اکثر هم سن و سالهای من محدودیت این نوع ارتباط وجود داشت. مثل الان نبود که حتی بچه های دبستانی هم موبایل داشته باشن و بچه های راهنمایی دوست پسرشون رو خیلی راحت به پدر و مادرشون معرفی کنن. دوستهای دبیرستانی هم به سختی به هم اعتماد می کردن و از دوست پسرهاشون حرف میزدن. وقتی شونزده سالم بود برای یه تلفن حرف زدن باید کلی منتظر می موندم تا موقعیتش پیش بیاد. تنها باشم، مامانم بره خرید. یه وقت کسی سر زده نیاد، کسی زنگ نزنه بگه چقدر تلفنتون اشغال بود و خیلی چیزهای دیگه...بیرون رفتن هم که دیگه بماند. کی برم بیرون؟ با اون وضعیتی که هر جا می خواستم برم منو میبردن و میاوردن، تمام مدت دبیرستان با سرویس میرفتم و میومدم و جور کردن یه موقعیت که کسی بهم شک نکنه و اعتبارم پیش خانواده ام زیر سوال نره خیلی سخت بود. می دونی یه فرق عمده ای که اون موقع با الان داشت همین اعتبار بود. برام خیلی مهم بود که کسی بهم شک نکنه. پدر و مادرم بهم اعتماد داشتن و کلی قبولم داشتن برای همین اگه متوجه چیزی میشدن آبروم می رفت. هرچند که فکر می کنم مامانم بو برده بود اما به روم نمی آورد. خوب یادمه اولین باری که باهم رفتیم بیرون قبل از امتحان ثلث سوم زبان بود. تو امتحانات دیگه سرویس تعطیل میشد و خودمون باید میرفتیمو میامدیم. برای همین تا اومدم بیرون از همون کیوسک تلفنی که گفتم بهش زنگ زدم و چند دقیقه بعد اومد دنبالم. می دونی چه هیجانی داشتم؟ نه نمی دونی. هیجانی که هر کس فقط تو شرایط خودش می تونه تجربه کنه. موقع سوارماشین شدن زانوهام میلرزید و کلی سعی کردم تا خودم رو خونسرد نشون بدم و اون چیزی متوجه نشه که حتما شد. از نگاه کردن به چشماش خجالت می کشیدم. می دونی یعنی چی؟ نه نمی دونی. این شرمی بود که بعید می دونم الان تو چشمهای عشاق این دور و زمونه پیدا بشه و اون خیلی خوب این موضوع رو درک کرد. برای هر کدوم از دیدارهامون زحمت کشیدم. با وسواس لباس انتخاب کردم. رو گفته هام دقت میکردم. برای کادوهایی که میگرفتم از مدتها قبل وقت میذاشتم و بعد از هر دیدار تا مدتها اون رو دوره میکردم.....حالا دیگه گذشته و من هنوز اون حسهام رو تجربه می کنم. نمی خوام الان راجع به آخرش و اینکه چی شد که هر کدوم راه خودمون رو رفتیم و یا اینکه خوب شد بهم نرسیدیم یا بد توضیح بدم. اما با اطمینان کامل میگم که وجود اون آدم در گذشته من، رو زندگی الانم کوچکترین تاثیری نداره. هیچ دلیلی نداره چون در قدیم یه نفر دیگه رو دوست داشتم الان بابک رو دوست نداشته باشم اون هم اینقدر زیاد. اون الان یه خاطره خوبه که همیشه من رو یاد یه دورانی از زندگیم میندازه که دیگه برنمی گرده. دوران نوجوونیم. دوران تجربه حسهای جدید و البته با یه آدم خوب که ایده آل خودم بود. دیگه نمی دونم بیشتر از این چه جوری توضیح بدم و آیا منظورم رو خوب رسوندم یا نه ولی ممنونم از کامنتت که باعث شد که خودم هم به اینکه واقعا چرا تمام جزئیات یادمه فکر کنم.

من و تو یادت میاد ما نشدیم؟
یادته حتی یه لحظه از هم جدا نشدیم؟
من و تو یادت میاد با هم بودیم؟
یادته همدم درد هم بودیم؟
من و تو یادت میاد پنج شنبه ها؟
توی اون پارک جلوی فوارره ها
من و تو یادت میاد حرفهامونو؟
یادته به هم دادیم دستامونو؟
من و تو یادت میاد می خندیدیم؟
هر دفعه وقتی به هم می رسیدیم
من و تو یادت میاد جدا شدیم ؟
یادته یادته با غصه آشنا شدیم؟
من و تو یادم میاد خاطره ها
رفتی و من موندم و فاصله ها

داریوش

آه ...از این هوای بارونی

 باز هم این هوا و این بارون منو یاد تو میندازه. نمی دونم چه سری تو این گرفتگی هوا هست که آدم رو اینجوری از راه بدر می کنه. با اینکه اون روزهای آخر خیلی اذیت شدم، با اینکه خیلی سخت بود تا بتونم فراموشت کنم (کردم؟) اما هیچ کدوم از روزهای بد یادم نمونده. هر وقت فکر می کنم فقط خاطرات خوب یادم میاد. یه تجربه خوب...یادته؟ ...حتما یادته... بوق زدنهای رمز گونه تو و پشت پنجره اومدنها و بای بای کردنهای یواشکی من... سر ساعت رد شدنهای تو از اون کوچه خلوتمون و سر ساعت رو بالکن اومدنها و لبخندزدنهای من... غافلگیر کردنها و یه دفعه زنگ در خونه زدنهای تو وقتی میفهمیدی که تنهام و لرزیدنهای دل منو شل شدنهای زانوهام تا بازکردن در... بیرون رفتنهای دیر به دیر و یواشکیمون که با اینکه خیلی زمانش کم بود اما تا مدتها بهش فکر می کردمو و تمام فکر و ذهنم رو پر میکرد...اون کیوسک تلفن عمومی که از اونجا بهت زنگ میزدم یادته؟ هر وقت از اونجا رد میشم حسابی نگاهش می کنم. وقتی دختر مدرسه ای رو می بینم که سرش رو فرو کرده تو تلفن و ریز ریز پچ پچ می کنه و لبخند میزنه یاد خودم میوفتم...با این تفاوت که اون موقع دو دقیقه حرف میزدی چهل نفر به شیشه میزدن و حالا اگه چهار ساعت هم حرف بزنی کسی کاریت نداره...شماره پلاک همه چندتا ماشینی که تو اون دوران عوض کردی رو حفظ بودم. هرجا که بودم از فاصله چند کیلومتری ماشینت رو میشناختم. فکر می کردم تا آخر عمرم اگه یه روز ماشینت رو ببینم مال هرکس دیگه ای که شده باشه باز هم میشناسمش...نمی دونستم پلاکها رو عوض می کنن..و...یه عالمه خطرات دیگه....حالا از اون روزها خیلی گذشته...از روزهای نوجوونی و شروع جوونی من. حدود چهارده سال از اولین باری که با هم حرف زدیم، از اون روزی که من تو خونه تنها بودم و اولین زنگ رو بهت زدم میگذره و ده سال از آخرین باری که همیگه رو دیدیم و نمی دونستیم که آخرین باره... حالا من اینجام. پشت این میز و توی این اداره.الان دیگه یست و نه سالمه. با یه زندگی متفاوت از اون چیزی که من و تو تصور می کردیم... و تو...نمی دونم اینجایی یا اونور آبها. تو هم فکر نمی کردی به همچین جایی برسی با پسری که می دونم الان باید مدرسه ای باشه. اگه هنوز فقط همون یه دونه رو داشته باشی. الان باید سی و هشت سالت شده باشه. تولدت چهارم مهر بود... از اون روزها خیلی گذشته و من هیچوقت از اینکه تو رو دیدم، از اینکه روزها و لحظه هام رو با تو و به یاد تو گذروندم و از اینکه با اون همه سختی ازت جدا شدم پشیمون نیستم....از دست این هوای بارونی...

پ.ن: یه روزی حتما مثل حاج باران این عاشقانه آرام رو می نویسم. بعضی وقتها فکر می کنم که دیگه چیزی از اون روزها یادم نمونده اما به عقب که برمیگردم همه چیز با کوچکترین جزئیات یادم میاد. می خوام بنویسم تا اگه روزی ذهنم دیگه نتونست چیزی رو به خاطر بیاره دلم نگیره...بیام اینجا...ه

پ.ن: تو اومدی و رفتی...با اومدنی که خودم خواستم و رفتنی که دست من و تو نبود...و بعد بابک اومد...با اومدنی که خودمون خواستیم و دیگه نذاشتیم به رفتن برسه. برای همیشه موندگار شد...و تو هم اومدی...با اومدنی که خودت خواستی و سعی کردی موندگار بشی. هنوز هم داری سعی می کنی...اما وقتی دل نخواد فایده نداره...من نه اومدنت رو می خواستم و نه موندنت رو. با وجود تمام محبتها و کمک کردنها و خوبیهات. اما دیر اومدی...دست خودم نیست...چیکار کنم که حتی خوبی کردنهات هم فایده نداره.

پ.ن: خیلی از خانمها دراین دوران از همسرشون متنفر میشن. ازشون دوری می کنن و تحمل کردنشون براشون سخت میشه اما برای من درست برعکس این اتفاق افتاده. تحمل دوری و نبودن بابک برام خیلی سخت تر از قبل شده. وقتی لباسهاش رو تا می کنم و تو کمد میذارم اول حسابی بو می کنم. وسیله هاش رو با احتیاط و منظم سرجاش میذارم و چشمم به ساعته تا زودتر لحظه ها بگذره و برسه خونه. وقتی هم که میاد، تمام سعیم رو می کنم تا حتی یه لحظه از لحظاتی که کنارم هست رو از دست ندم...