برای سه روز رفته بود ماموریت. اولین روز کاری سخت مشغول بود و گرفتار. یک بار عصر بهم زنگ زد و با هم حرف زدیم ولی کوتاه. آخر شب زنگ زد. صداش حسابی خسته بود. گفت می خواستم قبل از خواب باهات حرف بزنم. مدتی با هم حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیمو خوابیدیم. پنج صبح با صدای اس ام اس بیدار شدم: سلام عزیزم، صبحت بخیر...سلام، صبح تو هم بخیر. چرا اینقدر زود بیدار شدی؟...خب اینجا که میام دو سه ساعت بیشتر نمی خوابم. کارم زیاده، بفرمایید کله پاچه داغ...مرسی، تو بخور جای من، من از کله پاچه بیذارم.......تا نزدیک شیش و نیم اس ام اسی با هم حرف زدیم. آخرش گفت دارم میرم جلسه هماهنگی تا هفت و نیم، تموم شد زنگ میزنم. دور و بر هشت باز هم اس ام اس فرستاد و باز هم جواب دادم. آخرش گفت الان یه کم کار دارم اجازه میدی؟...اجازه ما هم دست شماست...دیگه چیزی نفرستادم. تا شب هم به جز چند تا اس ام اس تماس دیگه ای با هم نداشتیم. احساس میکردم خیلی کار داره و نباید مزاحمش بشم. آخر شب دو سه تا اس ام اس فرستاد و من هم جواب دادم. فکر کردم هنوز کار داره وگرنه خودش تماس میگرفت...تماس نگرفتمو منتظر شدم. خوابم برد و با هم حرف نزدیم. صبح من براش سلام فرستادم. اون هم فقط جواب داد. دیگه هیچی...گفتم چون کار داری مزاحمت نمی شم ولی جواب نداد. فکر کردم اونقدر گرفتاره که وقت نمی کنه جواب بده...منتظر شدم تا شب. تا مطمئن بشم کار نداره بهش زنگ بزنم. دور و بر ده شب بود که زنگ زد. پیدات نیست؟ ...آخه گفتم کار داری، مزاحمت نشم. نمی دونستم گفتن این جمله اینقدر بهم ریخته اش می کنه...آدمی شد که تا حالا ندیده بودم...حرفهایی میزد که تا حالا نشنیده بودم...زنگ نزدی که چی رو ثابت کنی؟ چون اون روز بهت گفتم کار دارم اجازه میدی با من لجبازی می کنی؟ مثلا زنگ نمی زنی که من زنگ بزنم؟...هاج و واج مونده بودم...نه! من فقط مراعات تو رو کردم. فکر کردم خیلی گرفتاری....ممنون که به فکر منی. لطف کن دیگه مراعات منو نکن...هرچی براش توضیح میدام باز هم حرف خودش رو میزد. اصلا امون نمی داد من حرف بزنم. فایده نداشت. باور نمی کرد که به خاطر خودش تماس نگرفتم. آخر هم گفت بهتر این ارتباط همینجا تموم بشه. دیگه بهت زنگ نمیزنم. تو هم بهتره همین کار رو بکنی. بعد هم قطع کرد...شوکه شده بودم. باورم نمیشد...چند دقیقه بعد بهش زنگ زدم...با بداخلاقی جواب داد. من هم که اینجور موقع ها لالمونی میگیرم نمی دونم چی باید بگم. همین نقطه ضعف باعث میشه فکر غلطش بیشتر درست به نظر بیاد....فایده نداره. قطع می کنه. دو سه تا اس ام اس میفرستم و براش توضیح میدم ولی بی نتیجه است...جواب نمیده...زنگ میزنم. خاموشه....حسابی بهم ریختم...فکرشو نمی کردم همچین چیزی پیش بیاد...کجا اشتباه کرده بودم؟ اصلا مگه اشتباهی هم کرده بودم؟...من فقط می خواستم مزاحم کارش نشم...دیگه فایده نداشت... خوابم برد....
همه اینها رو گفتم تا بگم تمام اون مدت که داشت داد و بیداد میکرد، داشت حرص می خورد، همه چی رو به هم ربط میداد و سعی میکرد متلکهای مودبانه بگه، دم از تموم شدن ارتباط میزد و تلفن جواب نمی داد، ته ته دلم، نه تنها ناراحت نبودم بلکه قند هم تو دلم آب می شد...چیزی که باعث شده بود به همچین جایی برسه برام خوشایند بود. حالا دیگه می دونستم این پیوند محکمتر از اونیه که قطع بشه...
.
پنج صبح با یه صدا از خواب میپرم:
کافر عشقم ولی از بت پرستان نیستم من گلی مثل تو دارم محتاج گلستان نیستم ...صبحت بخیر گلم