از میون تمام اون دقایقی که احساس میکردم متعلق به اینجا نیستم و دارم در زمانی دیگه و مکانی دیگه زندگی می کنم، اون لحظه ای که ولو شده بودیم روی مبل دو نفره و من بعد از اون همه دوری فرو رفته بودم تو آغوشت، همونی که سرم روی سینه ات با ضرباهنگ ملایم نفسهات بالا و پایین میشد و تو آروم موهامو رو نوازش میکردی، همونی که فشار لبهات رو روی موهام چند لحظه یکبار حس میکردم و از هر فکر و خیالی غیر از دوست داشتن تو خالی شده بودم، همون لحظه ای که دستت رو گذاشتی زیر چونه ام و صورتم رو به سمت خودت بالا گرفتیو تو چشمهام نگاه کردی، درست همون لحظه که ناخودآگاه چشمهام بسته شد و هرم نفسهاتو روی گونه ام حس کردم و گرمای لبهاتو روی لبهام، درست همون لحظه زمان ایستاد و اون لحظه به عنوان برترین، ناب ترین و بی تکرارترین لحظه زندگیم  رقم خورد و برای همیشه توی قلب و ذهن و روحم حک شد....