به یاد روزهای قدیم

به یاد روزهای قدیم چند وقت یک بار سری به اینجا می زنم...

یه روزهایی واقعا حال و هوای نوشتن بهم دست میده... ولی وقتی می بینم ممکنه حتی یک نفر هم دیگه نوشتهام رو نخونه بیخالش می شم

اینجا برام پر از خاطراته... پر از حس های قدیمی که خیلی وقته فراموش شدن...باورم نمیشه خیلی زمان ازشون گذشته...

وقتی میام اینجا انگار پرت میشم به اون روزها... به اون حال و هوا....نوشته های قدیم رو می خونم...دوباره حالم رو حس می کنم...چه خوب شد که نوشتم...

مواقعی میشد که نوشتن تنها چاره بود ... یه حرفهایی رو فقط میشد لینجا زد...

یادش بخیر

دیگه وقتی حالم خوب نباشه جایی رو ندارم که بنویسم... دیگه دوستی نیست که بخونه و درک کنه...حیف شد................

سلام

 

 

از یه جایی به بعد دیگه کسی بهت نمی گه "دخترم..."

.

کم کم دیگه حتی بهت نمی گن "مثل خواهرم می مونی..."

.

از یه سنی به بعد دیگه فقط می گن "مادر..."

 

باورتون نمی شه

دیروز حدود ساعت 5:30 از ابتدا تا انتهای اتوبان صدر رو کمتر از 10 دقیقه رفتم....

جوری خلوت بود اون ساعت که فکر کردم حتما تصادف کردم مردم الان حالیم نیست...

مگه میشه.... ساعت 5:30 باید اوج ترافیک باشه...

این که صفر تا 100 یک کار رو خودت انجام بدی و 2 ماه و نیم کامل براش وقت بذاری و آخرش که به نتیجه رسید یکی دیگه بره برای هیئت مدیره سازمانت ارائه بده خیلی زور داره... اینجور موقع هاست که به خودت می گی کاش از اول می دونستی اون قراره بره تا چندتا از آمار و ارقام رو غلط میذاشتی تو اسلایدها که حسابی ضایع بشه....

.

پ.ن: الان رفته برای ارائه و هنوز برنگشته... ایشالا ازش سوال بپرسن بلد نباشه دل من شاد بشه

 

یادته

یادته....

اینجا رو ساختم که از تو بنویسم... بنویسم که کمتر دلم برات تنگ بشه....

حالا....

خیلی وقته که دیگه اینجا نمی نویسم.... راستشو بگم؟... دلم کمتر برات تنگ میشه... رفتی اون گوشه ذهنم

دیگه همیشه و همه جا تصویرت جلوم نیست....خودم هم باورم نمیشه....منی که تو رو حق نگرفته خودم از این زندگی می دونستم... حالا بسپرمت به خاطرات گذشته... فقط هر موقع یادت بیوفتم برم اون دور دورا، یه دوری بزنم، یه لبخندی رو لبم بشینه، یه غمی تو دلم بیاد، بعدم زود برگردم...

همه چیز تغییر کرده...آخرش منم تغییر کردم....ولی یه چیزی هنوز مثل گذشته است.... اونم اون علاقه عمیق و بی تکرار من به توست که کنج دلم برای همیشه می مونه...

سلام

دوستای قدیمی! هنوز هستین؟ هنوز می نویسین؟ آمار بدین از خودتون

دلم براتون تنگ شده

دلم برای اینجا هم تنگ شده

پامون دیگه لب گور...

بعد از این همه سال هنوز وقتی می خوام توی جلسات حرف بزنم استرس می گیرم .... مسخره نیست؟

 

جای خالی...

باورت بشه یا نه به جات یه نفر رو پیدا کردم.... همینجا.... بیخ گوشم.... یه جایگزین برای وقتی که دلم هوات رو می کنه... وقتی که دستم بی اختیار به سمت گوشیت میره...همون خطی که فقط مخصوص توئه.... وقتی به سرم میزنه یه اس ام اس بدمو هرچی تو دلمه بهت بگمو زل بزنم به گوشیو  لحظه شماری کنم ببینم چی جوابمو میدی....فکرشو بکن وقتی دلم برات تنگ میشه و فکرت بهمم میریزه... فقط کافیه گوشیو بردارم و هرچی می خوامو برات بگم یا برات تایپ کنم.... یا حتی باهات قرار بذار مو ببینیم همو....همون وقتا که دلم برات یه ذره میشه.... همون موقع هایی که دلم برای دیدنت پر می زنه...راه حل خوبیه نه؟ 

فرقش چیه؟.... همه چیز مثل قبله...فرقش فقط تو یه شماره تلفنه.... اون بالا تو گوشی به جای شماره آشنا و همیشگی تو یه شماره جدید تایپ می کنم... دستم با جای دکمه ها هنوز اخت نشده....ولی میشه ....مگه نه؟

.

.

درست شده مثل یه سوراخ... یه حفره بزرگ .... عمیق و دردناک.... جای خالیت رو می گم.... تو رگ و ریشه زندگیم...همه راهها رو رفتم .....همه چی رو امتحان کردم .... همه کار کردم...اما نشد...جواب نداد...پر نشد... جای خالیت رو می گم.... هیچ چیز  و هیپکس نتونست پرش کنه.... هیچ چیز....هیچکس...

یه حرفهایی هست که آدم به هیچکس نمی تونه بگه... نه اینکه اطمینان نداشته باشه یا نگران باشه از برملا شدن رازش، نه... یه حرفهایی رو هیچکس درک نمی کنه... گفتنش فایده نداره... آدم فکر می کنه اون طرف حوصله اش سر میره... پیش خودش میگه... ای بابا... باز این شروع کرد...