بارانگاه
!!!
پامون دیگه لب گور...
بعد از این همه سال هنوز وقتی می خوام توی جلسات حرف بزنم استرس می گیرم .... مسخره نیست؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 14:9 توسط باران |
خانه
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
آبان ۱۳۹۷
تیر ۱۳۹۷
مهر ۱۳۹۶
شهریور ۱۳۹۶
مرداد ۱۳۹۶
تیر ۱۳۹۴
مرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهریور ۱۳۸۷
آرشيو
پیوندها
پندارهای آرایه
خاتون نامه
منِ گمشده
لحظه
بین خودمون باشه
یکی بود، یکی رفته بود
عروسک پشت پرده
دریای درون
ماجراهای مار گزیده
یادداشتهایی برای تو
اتاق تمام فلزی
توکای مقدس
دل نوشته های یک عاشق
دوران بی بضاعت ما
روزمرگی های یک غیر قابل تحمل
روزهای زندگی یک دختر
شاسکول
هوای حوصله ام ابریست
dirtyprettythings
دیدنیها
اسی
بوی عود عطر ارل گری
برای خودم برای خودت
کافه پاییز
ماجراهای گلابتون بانو
یادداشت های یک دختر صورتی
روزانه یک خبرنگار جنایی
اندر احوالات سی سالگی
لابیرنت
BLOGFA.COM