Valentine
جلوی مغازه که میرسم، اول سرک میکشم توش ببینم چه خبره... دخترهای ۱۹، ۲۰ ساله دارن از سر و کول فروشنده های جوون بالا میرن... تو دست هر کدوم دو سه تا عروسک و قلبهای ریز و درشت قرمزه... فروشنده ها هم سنگ تموم میذارن و خنزر پنزرها رو با جعبه ها و ربانهای قرمز و مشکی چنان هوس انگیز می کنن و تحویل دخترها میدن که آدم دلش میره...
میپرم تو و قاطیشون میشم ... عروسکها و خرده ریزها رو زیر و رو می کنم... شوق روزهای قدیم میدوه زیر پوستم... به تو فکر می کنم... می خوام برای تو خرید کنم... بعد از گذشت این همه سال من هنوز برای تو خرید می کنم...
این عروسکهای جور واجور که به سن و سال منو تو نمی خوره... انتخاب من با انتخاب این بچه ها باید فرق داشته باشه... منم قدیما برات از اینها می خریدم ولی الان نه... اون گوشه موشه ها یه دونه گوی پیدا می کنم... از همونها که کوکش می کنی آهنگ میزنه و دونه های برف توش بالا و پایین میره... باز از بقیه بهتره... میدمش به فروشنده و اون هم میذارتش تو یه جعبه قرمز... از اون چیزهایی که شبیه پنبه های قرمز و مشکی هستن هم دورش میریزه و خوشگلش میکنه... به این فکر می کنم که چقدر تو فیلمها زنهایی با شرایط من از این گویها میخرن یا کادو میگیرن...جعبه رو میگیرم میذارمش تو صندوق عقب ماشین...
امروز ولنتاینه... اما تو نیستی... برای تو کادو خریدم اما نیستی... می دونستم نیستی اما خریدم...الان کیلومترها ازم فاصله داری... جعبه رو با خودم آوردم سرکار.... چشمم تو گوگل و یاهو به چراغهای خاکستری کنار اسمته به این امید که سبز یا زرد بشن... اما برعکس همیشه تا شب هیچکدومشون روشن نمیشن... می خواستم اگه آنلاین شدی جعبه اتو نشونت بدم... می خواستم بهت بگم برات کادو خریدم.... بهت بگم به یادت بودم... حتی اگه دور باشی...حتی اگه نباشی... مثل تمام اون سالها که نبودی... اما خبری ازت نمیشه... نیستی...
جعبه رو میندازم گوشه کمدم و درش رو قفل میکنم... همونجا بایگانیش می کنم...