من نمی دونم دیگه این چه جور مهمونی رفتنه؟ دوسته بابک دیروز تماس گرفته و میگه می خوان با خانمش پنجشنبه بیان خونه ما و یه کار واجب باهامون دارن. بهشون گفتیم در چه رابطه؟؟ می گه نمی تونم الان بگم وقتی هم بفهمید خیلی ناراحت می شید.باید همون پنجشنبه بگم. ما هم که کلی برنامه برای پنجشنبه چیده بودیم مجبور شدیم همه رو تعطیل کنیم تا اونا بیان ببینیم چه خبر شده. خدا کنه سر کاری نباشه..
 
نمی دونم چی کار کنم. همه می گن کارم درست بوده ولی اون ناراحته و می گه نباید این کارو می کردم.می گه من باعث شدم عذاب بکشه. باعث شدم شبا خوابش نبره. اصلا نمی تونم بفهمم چی درسته و چی غلط. الان عذاب وجدان گرفتم. شاید همه جای اون نیستن که موقعیتشو بفهمن برای همین درکش نمی کنن. گاهی فکر می کنم اگه خودم جای اون بودم الان چه حسی داشتم. حتی فکرشم نمی تونم درک کنم.
 
آخی... چه زود تولدم تموم شد. دیروز هم می خواستم یه پسته جدید بنویسم دیدم حیفه زود حال و هوای اینجا عوض بشه... حالا کـــــــــــــــــــــــو تا ساله دیگه که دوباره تولدم بشه!!!
 
یه سئوال ؟؟ ؟ کسی از مونا خبر داره؟ آخه اون هر روز به وبلاگش سر می زد...ه