حالم خیلی بده. گلوم درد می کنه. سرم هم همینطور. فکر کنم سرما خوردم. معمولا وقتی کسی سرما می خوره اشتهاش کم میشه اما من برعکس خیلی گرسنمه. یعنی گرسنم بود. نتونستم تحمل کنم و ساعت یازده ناهار خوردم. اگه شایا بود یه کاسه پیاز پخته شده تجویر می کرد. یه بار وقتی خودش سرما خورده بود نه تنها با کسی دست نمی داد بلکه به هیچی هم دست نمی زد. به کاغذهای روی میز اشاره می کرد و می گفت لطفا ورق بزنید. یادش به خیر...امروز زودتر می رم خونه. خدا کنه فردا حالم بهتر شه.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 11:27 توسط باران
|