X
دیشب خواب دیدم با بابک تو یه خونه ای هستیم که نمی دونم کجاست. اصلا برام آشنا نبود. چند تا قرص اکس با خودم آورده بودم و می خواستم بخورم. تو خوابم می خواستم یه بار امتحان کنم که وقتی این قرص رو می خورم چه اتفاقی میفته. اول تمام درها رو بستم و قفل کردم که اگه از حالت عادی خارج شدم خودم رو پایین نندازم. بعد قرص ها رو آوردم. همشون صورتی بودن. دوتا خودم خوردم و دوتا هم دادم به بابک. یه شیشه آب هم سر کشیدیم. هرچی نشستیم هیچ اتفاقی نیفتاد. گفتیم شاید کم خوردیم و دوتا دیگه هم خوردیم. بازم هیچی نشد. آخرش فکر کردم که حتما خیلی اتفاقات افتاده اما من الان به حالت عادی برگشتم و دیگه الان چیزی یادم نمیاد. صبح که بیدار شدم فکر کردم شاید تاثیر برنامه ای بوده که شب قبل تلویزیون نشون داده. تو تیتراژ اولش انواع قرصها رو نشون می داد و من فکر میکردم که چقدر روشون شکلهای قشنگی داره. اون قسمت آخر خوابم هم فکر کنم تاثیر حرف پسردایی بابک باشه. که برام از یکی از دوستاش تعریف کرد که توی یه مهمونی قرص می خوره و بعد حالش بد میشه و بیهوش میشه. فردا صبحش به یکی از دوستاش زنگ میزنه میگه اینقدر میگفتن اکس، اکس این بود؟ فقط مهمونیم رو خراب کرد و همش خواب بودم و هیچی از مهمونی نفهمیدم. دوستش هم بهش میگه بیا فیلم مهمونی رو ببین بعد میفهمی که چه کارهایی کردی. وقتی میره فیلم رو میبینه از تعجب شاخ درمیاره. اونقدر ورجه وورجه کرده بوده و از در دیوار بالا رفته بوده که همه رو شاکی کرده بوده.
*
آخرش هم نشد یه بارتو خواب امتحان کنم که این چیزا رو می خورن چه جوری میشن. تو بیداری که جراتشو ندارم...
دیروز و پریروز بعد از اداره رفتم شرکت یکی از استادای دوره دانشگاهم. خودش تماس گرفته بود و گفته بود که برم. این شرکت رو هم تازه تاسیس کرده و هنوز خیلی کارهاش انجام نشده. کاری که از ما خواسته طراحی صفحات وب با دات نت هستش. من هم که خوشبختانه یه هفته ای بود که شروع به یادگرفتن دات نت کرده بودم و خیلی نا آشنا نبودم. فعلا قرار شده که بعد از ظهرها برم اونجا. اینجا هم به کسی نگفتم. نامه رد شدنم هم دیروز اومد در خونمون. یه برگه تجدید نظر توش بود که می تونم پرش کنم و بفرستم براشون. چون حقم داره ضایع میشه تا آخرش میرم. به کسی توی اداره هم نگفتم بعداز ظهرها میرم یه شرکت دیگه. کار کردن با استادم خیلی سخته چون خیلی آدم سخت گیریه اما ارزشش رو داره. اگه من مدت چهار ساله که دارم اینجا کار می کنم و همزمان سه سال هم تو شرکت برادرم کار کردم همه رو مدیون اونم. چون من تو دانشکاه تمام درسها رو به صورت تئوری پاس کرده بودم و به غیر از چند تا پروژه کوچیک که به زبان سی یا زبان پاسکال نوشتم کار دیگه ای نکرده بودم. فعلا باید اونجا رو هم برای خودم نگه دارم چون با این وضع شاید دیگه اینجا نمونم. در ضمن استادم خیلی چیزها داره که می تونم بازم ازش یاد بگیرم. رشته کامپیوتر بدیش اینه که هر چی یاد بگیری بازم هیچی نمی دونی. این هوا هم که یه جوری شده که نمی زاره پشت میز بشینم. بازم دلم یه چیزایی می خواد. چوب، آتیش، بارون .... س
*
می می دونم که این روزا خیلی غر می زنم و همش از کارم میگم اما اتفاقات اینجا خیلی فکرم رو مشغول کرده. هر روز یه دروغی از یکی میشنوم و نمی تونم راحت باشم. سعی می کنم بعد از این دیگه غر نزنم.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۴ ساعت 10:20 توسط باران
|