دیروز بعد از ظهر رفتم شرکت برادرم. مدیر یکی از بخشها یه آقای خوب و مهربونه که من خیلی دوستش دارم. بهش گفتم که یک ساله پیش در چنین روزی شما کجا بودید؟ یه کم فکر کرد و گفت یعنی به این زودی یک سال شد! بعد به علی آقا گفت که بره برای همه بچه ها بستنی بخره مهمونه اون. دستش درد نکنه حسابی چسبید. شام هم رفتیم بیرون. تمام سعیمو کردم که بقیه روزم رو خوب بگذرونم تا اتفاقات بد روز قبل رو جبران کنم... بیست و سوم هم عروسی دعوتم. از اون عروسیهاست که همه از یک ماه پیش دارن تدارک می بینن. من هنوز هیچ کاری نکردم... س
فعلا همین... بازم برمی گردم... س
 
تصمیم گرفتم که تو محیط کار بیشتر به فکر خودم باشم تا کارم. می دونم بد ِ ولی خودشون خواستن. تازه شروع کردم دات نِت یاد بگیرم. یه کتاب آموزش دات نت گرفتم. برنامه اش رو هم روی کامپیوترم گذاشتم. اگه کسی بتونه تو این زمینه کمکم کنه ممنون میشم. دیروز به آقای مهندس م (اینجا بهش میگن دکتر و کلی حال میکنه) گفتم نامه ام رو دوباره رد کردن. گفت الان می رم بالا و صحبت می کنم. رفت و اومد گفت از چند روز دیگه قراره یه همکار جدید به جمعمون اضافه بشه. فکر کرد من نفهمیدم. به جای اینکه برای من صحبت کنه از حالا فکر خودشو کرده و احتمال داده که با این اوضاع شاید من از اینجا برم و درخواست نیروی جدید کرده. وقتی این رو بهم گفت حسابی عصبانی شدم. منم بهش گفتم که منظورشو فهمیدم. گفت که من گفتم برای کمک به شما بیان چون برای این پروژه تا عید بیشتر وقت نداریم. گفتم ما کمک نمی خوایم . خلاصه یه جوری ماسمالیش کرد. حالا به من حق میدین که عصبانی باشم. اگه همین روزا تکلیفم روشن نشه ممکنه برگردم شرکت برادرم. شایدم یه شرکت دیگه که دیروز بهم پیشنهاد دادن. باید ببینم چی میشه...