شهزاده رویای من شاید تویی...اون کس که شب در خواب من آید تویی تو
من سال نو رو با تو شروع کردم...بعد از مدتها دوباره با تو بودن رو تجربه کردم. با اینکه با من نبودی ولی بیشتر از هر زمان دیگه ای همراهم بودی. احساست می کردم. با من بودی. لحظه تحویل سال نو برات دعا کردم. برای خودم هم. حالا می فهمم که چقدر این مدت جات تو زندگیم خالی بوده. چقدر حیف که این همه نبودی ... چقدر خوب که حالا هستی... علت نبودنت رو هیچوقت نفهمیدم...حکمت؟... قسمت؟ ...مگه این همه مدت که نبودی کجای دنیا رو گرفتم که اگه بودی نمی گرفتم؟ اگه باهات بودمو همه چی بد میشد باز هم چاره ای داشت. هرچند که مطمئنم هیچوقت هیچی با تو بد نمی شد...الان چی؟ الان چی چاره داره؟ ...روزهایی که گذشته؟ عمری که طی شده؟ احساسی که هدر رفته؟ حسرتی که کنج دلم مونده؟ کدومش؟ من احساسی رو با تو تجربه کردم که محال بود بتونم با غیر از تو حتی یه ذره اش رو تجربه کنم...و همیشه بابتش خدا رو شکر کردم حتی وقتی که نبودی...و حالا بعد از این هم سال فاصله نه تنها چیزی ازش کم نشده بلکه عمیق تر و پخته تر هم شده...الان همه چی هم جدید ِ و هم نیست...تو هم جدیدی و هم نیستی...احساسم هم جدید ِ و هم نیست...گذشته و حالم درهم پیچیده و من و تو بینشون دائم جا به جا میشیم. یه بار به گذشته میریم... شاد میشیم...میخندیم...بار دیگه که میریم دلمون میگیره...حسرت می خوریم...بابت کارهایی که میشد بکنیمو نکردیم...که شاید الان زندگیمون از هم جدا نبود...بعد تو خیره میشی به یه نقطه نا معلوم و من بغضم رو بی صدا قبل از اینکه بفهمی خفه می کنم...وقت هایی که مجبور میشیم از هم بی خبر بمونیم بدجوری حسرتهام به ذهنم میاد...فکر این که لحظه هات رو یه آدم دیگه پر میکنه بدجوری پریشونم می کنه...گفتی تو بیشتر بهم ریخته میشی چون مردی...و سعی آروم کردن هم دیگه بی نتیجه می مونه...بودن و دوست داشتنت رو دوست دارم...با تمام این پریشونی ها و حسرتها...چقدر حیف که این همه نبودی ... چقدر خوب که حالا هستی...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 12:21 توسط باران
|