کاش یه جوری منو از من میگرفتی
می دونید؟ الان احساس اون بدبختی که تو تار عنکبوت اسیر شده رو خوب درک می کنم. خیلی خوب...از هر طرف میچرخم به یه بند گیرم...از شر هر کدوم راحت میشم گرفتار یکی دیگه میشم...اسیر زندگیی شدم که خودم برای خودم ساختم...نمی دونم این همه قید و بند از زندگی من چی می خواد؟...چرا نباید مثل یه آدم معمولی زندگی کنم...شاید آدم معمولی وجود نداره و این ظاهر آدمهاست که به نظر معمولی میاد...اونهایی که زندگیشون رو زندگی می کنن چیکار میکنن؟ اونهایی که همیشه خوشن؟ الان باید چیکار کنم؟ خسته شدم...از همه چیز و همه کس شاکیم...حتی از خودم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 7:57 توسط باران
|