احساس می کنم از یک گرداب بیرون اومدم. از یک طوفان سخت که این یک ماه من رو زیر و رو کرد. سیل عظیمی که داشت زندگیم رو می برد و من به موقع بیدار شدم. بیدار که نه به موقع با حقایق کنار اومدم.سخت بود. خیلی سخت. اینکه دوباره پا رو آرزوهات و دلت بذاری خیلی سخته ولی باید پذیرفت که چاره ای نیست زندگی همینه...وقتی پذیرفتی اوضاع بهتر میشه. الان دیگه همه چی آرومه...آرامش دارم با یه عالمه خستگی...خستگی ای که هم من هم شریک زندگیم دچارش شدیم...تو این یک ماه چقدر زیر سوال بردمش. چقدر بدیهاشو دیدمو خوبیهاشو فراموش کردم. حتی به جدایی هم فکر کردم. نه اینکه اون هیچ مشکلی نداشت. چرا داشت. مثل تمام آدمهای دیگه. مثل من.  اما من عوض شده بودم. می خواستم دیگه چیزی رو تحمل نکنم. می خواستم بزنم زیر همه چی. اگه "او" نبود شاید این مشکل اینقدر بزرگ نمی شد. اگه اصرارهای "او" به باهم بودن نبود شاید مثل تمام اتفاقاتی که قبلا میوفتاد این رو هم حل می کردم. اما دست خودم نبود. وجود "او" تمام درونم رو پر کرده بود بدون اینکه خودش بدونه. الانم پرم. اما باهاش کنار اومدم. من تو یه فصلی از زندگیم احساسی رفتار کردم. شدم یه دختر بچه شونزده هفده ساله که درست و غلط زندگی رو تشخیص نمیده. فقط حرف دلش رو گوش میکنه و به عاقبت کار فکر نمی کنه. نمی دونم چی شد. نمی دونم چرا ولی من به یکباره به عاقبت فکر کردم. دوباره پا رو دلم گذاشتم. حالا عاقبت رو دارم. حالا شدم همون خانم خوشبخت که به ظاهر چیزی تو زندگیش کم نداره. واقعا هم چیزی کم ندارم. به غیر از "او". نه. "او" رو هم دارم. به غیر از زندگی کردن با "او"... من همه چی دارم.