حالا دیگه می دونم چی سرنوشتمو عوض کرد...اگه از یه چیزهایی بگذریم...اگه بگذریم از اون روز آشناییتون ...از وقتی که ازت آدرس پرسید و تو شیطونی کردی و فقط آدرس نبود که بهش دادی...اگه بگذریم از اون که میون این همه آدم توی اون خیابون شلوغ صاف اومد از تو آدرس پرسید....اصلا بگذریم از برادرت که این همه سال، از بچگیم منو می شناخت و وقتی پیشنهاد داد که خیلی دیر شده بود. فقط به خاطر اینکه فکر می کرد سنم کمه و خیلی کوچیکم. که بعدها به تو بگه هیچکس برای تو بهتر از من نمی شد... (کم بود که بود، عجله که نداشتی، صبر میکردی بزرگ بشم...تازه شونزده سال خیلی هم سن خوبیه)... بگذریم از مادرت که وقتی او رو نشونش دادی گفت دختر خوبیه...اگه می خوای ازدواج کنی همین خوبه. دیگه وقتشه...بگذریم از تو که او رو به مادرت نشون دادی ( که اگه منو نشون میدادی هیچوقت نمی گفت اون خوبه)...از اینها و از خیلی چیزهای دیگه که بگذریم...چیزی که سرنوشت منو عوض کرد یه تلفن بود...فقط یه تلفن...اگه اون موقع هم مثل الان تا بچه ها سر از قنداق در میاوردن یه خط تلفن داشتن، اینجوری نمی شد...ربط نداره؟ چرا داره...