كاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی....داستان عمر خود را گونه ای بهتر نوشت
خاله خانم، خاله مادرم بود. پارسال در سن هشتاد و پنج سالگی فوت کرد. خدا رحمتش کنه. تا روزی که نفس آخر رو کشید همیشه مرتب بود و به خودش میرسید. هیچوقت موهاش رو بدون رنگ ندیده بودم. همیشه یه لاک کم رنگ رو ناخنهاش بود و از رژ نارنجی هم هیچوقت خسته نمیشد. با اینکه سنش زیاد بود ولی معمولا سعی می کرد طبق آخرین مد ولی شیک و مطابق سنش لباس بپوشه. دخترهای با سلیقه ای هم داشت که براش کم نمیذاشتن. دو سه سال قبل از فوتش یه بار برام تعریف کرد که: ماه پیش عروسی دختر مهندس * بود. دیدم یه کم چاق شدم و اینجوری نمی تونم برم عروسی. برای همین دو هفته رژیم گرفتم تا هیکلم مثل اولش، خوب شد. یه لباس شیک هم دادم خیاط دوخت، بعد رفتم عروسی. جات خالی بود. خیلی خوش گذشت...
شوهرش کلی ازش بزرگتر بود و سالها قبل فوت کرده بود. یه بار هم داستان ازدواجش رو برام تعریف کرده بود: وقتی پسری که همسایه دیوار به دیوار مون معرفی کرده بود، با مادرش و خواهرهاش اومدن خواستگاریم، من از پشت پنجره دیدمش. بعدش که چایی بردم روم نشد دیگه بهش نگاه کنم ولی از همون موقع حس کردم دوستش دارم. وقتی رفتن پدرم مخالفت کرد. گفت این خانواده به درد ما نمی خورن. اما من همه فکر و ذکرم شده بود اون پسره. اون موقع ها جرات نداشتیم رو حرف پدرمون حرف بزنیم. اصلا جرات نداشتیم حرف از عشق و دوست داشتن بزنیم. برای دختر بد بود. خوبیت نداشت. این بود که فقط هر شب دعا میکردم که پدرم راضی بشه و کوتاه بیاد و منو بده به اون پسره. اونها هم یکی دوبار دیگه خونمون اومدن و پیغام دادن. اما پدرم قبول نکرد که نکرد. چند وقت بعد شوهر خدا بیامرزم با خانواده اش اومدن خواستگاریم. پدرم همون اول قبول کرد و قرار مدارها رو گذاشت. به ماه نکشید که عروسی کردیمو زنش شدم. سال بعدش بابام از دنیا رفت. خدا رحمتش کنه. حالا که فکر می کنم میبینم اون که قرار بود اون موقع بمیره، خب کاش یه سال زودتر مرده بود. اونوقت الان من زن اون پسره شده بودم...کاش زنش شده بودم
پ.ن:عنوان از اینجا دزدیده شده