من از کجا، غم و شادی این جهان ز کجا...
هیچکس علت غمها و شادی های وقت وبی وقت منو نمی دونه... هیچوقت هیچکس نمی فهمه دلیل یه عالمه خوشحالیم رو تو یه روز سخت و پر از گرفتاری و یا ساکتی و بی رمقیم رو وقتی همه چیز خوب و آرومه...
هیچکس نمی دونه که من آخر شب وقتی اصلا منتظر نیستم، صدای تک زنگی رو میشنوم و اس ام اسی که خبر از برگشتن بی خبر تو میده اونهم ده روز زودتر از تاریخی که بهم گفته بودی... بهم نمیگی و میای... همین میشه دلیل پرکشیدن من تا آسمون...
هیچکس هیچوقت نمیفهمه علت این همه غم توی دل من دیدن پیغام صبح زود توئه... وقتی فکر می کردم که مثل هر روز سلام و صبح بخیرت رو میبینم اما به جاش میبینم که نوشتی: من رفتم...، کاری پیش اومد که مجبور شدم فوری برم، رسیدم باهات تماس میگیرم... و من گوشی توی دستم یخ میزنه... نفسم میگیره... و باز انتظار شروع میشه...
وقتی اینجایی خوبم. حتی اگه نبیتمت... انگار نفس کشیدن تو هوایی که تو نفس میکشی، آرومم می کنه...