بهت میگم: سلام، خوبی؟ میگی: ای... و بعد اینو برام میفرستی... بعد هم بی خداحافظی میری.

وقتی بهش گوش میدم زیر و رو میشم... بهم میریزم...  اشک تو چشمام جمع میشه و بغض راه نفس کشیدنم رو می بنده... بارها و بارها این آهنگ رو شنیده بودم اما این بار جملاتش یه معنی و مفهوم دیگه برام داشت...از طرف تو بود.

دور و برم رو نگاه می کنم یه وقت کسی چیزی نفهمه... هیچکس حواسش به من نیست... این دخترکهای بیست و دو سه ساله که پر از شور و عشق و جوونین و سرگرم شیطونی های خودشون. حواسشون فقط به خودشون و گوشی موبایلشونه.... اون مردهای کت و شلواری هم اونقدر تو کارهای روزمره و حساب کتابهای مالی و سود و زیان سهام و مشکلات تحریم و بازار سکه و دلار غرق شدن که مثل یه آدم آهنی شدن. چشماشون چیز دیگه ای رو نمی بینه.

خدا رو شکر... من این گوشه تنهام... با یه عالمه بار روی دوشم که راهی برای پایین گذاشتنش وجود نداره...