این نهایت بد شانسیه که صبح زود، وقتی تو خیابون پرنده پر نمی زنه از خونه بزنی بیرون و بری سروقت یه خودپردازی که روزِ روزش کسی دور و برش نیست پول بگیری که میبینی یه معلم مدرسه تمام قبض های مدرسه و خودشو بقیه معلمها رو آورده تا پرداخت کنه... اصلا هم به روی خودش نمیاره که یک ربع گذشته و تو این پا و اون پا می کنی...
با فسقلی تو ماشین نشستیم و قمیشی هم داره می خونه که با اون مدل قشنگ بچگونه اش بهم می گه: مامان! بچه این قمیشی چی براش آورده؟ (اسم خواننده ها رو خوب بلده چون همیشه ازم می پرسه این کیه داره می خونه) میگم: مگه بچه داره؟ میگه: آره دیگه...ببین خودش داره میگه...خوب که گوش میدم میبینم میگه: خیلی ممنون وسه هرچی که آوردی "به سرم"....
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 16:53 توسط باران
|